|
یک سال دیگر هم با فراز و نشیب های خاص خودش گذشت و سالی مهم و سرنوشت ساز در پیش رویم است. از خودم در این سال نارضایتی عمده ای ندارم اما همچنان اهداف دست نیافته ای موجودند که رسیدن به آنها همتی بیش از پیش را می طلبد. خداوندا جدای آرزوی سلامتی و توفیق روز افزون برای همه, همچون گذشته مرا یاری کن و حضورت در قلبم که بزرگترین داشته ام است را همچنان نصیبم کن.کمک کن باز هم حسرت نداشته ها و مادیات از من به دور باشد و ظرفیت آنچه بر من مقدر می دانی پیش از تحقق بر من جاری شود. خداوندا تقدیرم را زیبا بنویس ؛کمکم کن آنچه را که تو زود می خواهی من دیر نخواهم،و آنچه تو دیر می خواهی ، زود نخواهم.
چه قدر زود گذشت.کلاس های تاریخ سال سوم دبیرستان و مباحث مربوط به نزول ایران در زمان قاجاریه همچنان در خاطرم مانده است.با آنکه یکه تاز آن کلاس بودم در ذهنم این سوال بود که چه طور مردم آن زمان در مقایسه با مردمان ایران باستان اینگونه زیر بار ظلم می رفتند که خود از ظالم بودن بدتر است. در این سال ها گاهی از خودم می پرسم چرا سهم من از زندگی اینجاست؟مردمانی که خود را از همه عالم برتر می دانیم, بدون آنکه تحمل یکدیگر را داشته باشیم. امروز ششمین بار بود که به دلیل ارادتی که به سخنگوی دولت سابق دارم ,در جلسه ای با حضور او شرکت کردم.آنجا هیچ چیز جای خودش نبود. آن سخنگوس سابق را که در جلسه ای خصوصی تقریبا مجاب کردم که دولت آنها هم بار آنچنانی برای عامه جامعه نداشت چنان دولت فعلی را می کوبید که گویی در زمان آنها همه راضی بودند و مشکلی وجود نداشت. بیچاره دانشجوها که اسیر بازی نا جوانمردانه قدرت عده ای بودند, همدیگر را هو می کردند یا الفاظ رکیک به کار می بردند و اندکی هم با یکدیگر درگیر شدند. دانشجویان عزیز از همه چیز گفتند جز شرایط اقتصادی کشور که خواه یا نا خواه در سال های آتی همه آنها با آن درگیر خواهند شد.مهمترین حواشی و دغدغه های آنها مدرک جعلی یک وزیر , دست دادن رئیس جمهور سابق با رئیس ناتو و پرتاب گوجه فرنگی در یک اجلاس به مسئول ایرانی بود .به راستی کدامیک از اینهامرهمی بر شرایط امروز کشور است؟ کشوری که شمار زیادی از مردمش از فشار های معیشتی به آخر خط رسیده اند و در طبقه متوسط هم تازه بازنشته ها دردوران استراحتشان زمان 2 شغله شدنشان است و در میان جوانان هم مشکلات ازدواج بیشتر به خاطر بیکاری و فقر است را چه به این حواشی؟ کی زمان آن است که بدانیم آزموده را آزمودن خطاست؟ چه قدر بازی قدرت زیبا و در عین حال به دور از انسانیت است.گویی افساری بر گردن این مردمان انداخته و آنها را به هر سو که بخواهد می کشاند و فردا دوباره تکرار دیروز به شکلی نوین. به امید روزی که همه ابتدا به فکر اصلاح خود باشیم و در نظر داشته باشیم بدون یک انقلاب فکری هیچ تحولی انجام نخواهد شد.
یک سال دیگر هم گذشت.دوباره عید آمد و هزاران پیام به همراهش. سالی که برایم پر فراز و نشیب بود سپری شد .گرچه در قیاس خود و آرمان هایم با بسیاری از هم سن و سال هایم به خود می بالیدم ولی در موارد عاطفی در این سال بسیار سرد و گرم چشیده شدم که از این بابت خداوند را سپاسگزارم. در طی این سال و همین طور قبل از آن بهترین راه شکر گزاری ام را تاثیر پایدارم در روابط با دیگران و اگر لازم بود و می توانستم دادن تغییر جهت به دوستانم بود .گهگاهی هم خودم تاثیر می پذیرفتم. اعتقادم بر این بوده و هست خلقت به صورت انسان و این آمدن و رفتن ها تصادفی نیست.پیامی در دست ماست و همین طور وظیفه ای بر دوشمان.باید کار را به آخر برسانیم قبل از آنکه دیر شود. در سال جدید بیش از هر چیز از خداوند می خواهم که اراده من و سایرین را در انجام کاری که بوسیله هر یک از ما باید انجام شود تقویت گرداندو پس از آن از او تقاضامندم که پیش از اعطا یا گرفتن هر امر مادی یا معنوی ظرفیت پذیرش آن را در من ایجاد کند. سالی سرشار از سلامتی و موفقیت را برای شما آرزومندم.
امروز از روز های بیادماندنی برای من و خانواده ام بود. در این روز مراسم تودیع و بازنشستگی زودتر از موعد پدر عزیزم برگزار شد. با اینکه میان من و ایشان اختلاف نظر هایی هم هست روش او از الگوهای زندگی ام بوده است.با این حال بر خلاف او من تا حدودی پر توقع و دارای شخصیت پیچیده ای هستم. امیدوارم بتوانم فرزند شایسته ای برای او که همواره تمامی امکانات را برایم مهیا کرده است باشم.
من اهل نیازم تو از این موج چه دانی؟
به دلایلی پاک شد.
در کنار سپری شدن لحظه های عمر ما گاهی نو رسیده ای چشم به جهان می گشاید و یا در زمان دیگر کسی از میان ما می رود.عده ای به سبب خاطراتشان عزیز می شوند و به راستی از دست دادن عزیز چه قدر دردناک است. سالهای کودکیم و آن مهر و محبت های مادر بزرگ فراموش نا شدنی است.با آنکه بیش از هفتاد سال سن گرد پیری را بر چهره اش نشانده بود در ایام ماه رمضان با زبان روزه چه زحماتی می کشید. بزرگتر که شدم لحظه شماری می کردم که آخر هفته برسد و به دیدارش بروم و اگر هفته ای او را نمی دیدم از گلایه هایش شرمنده بودم. در دوران دبیرستان بعد از توصیه به توکل به خدا و نماز اول وقت,احترام به دیگران و پرهیز از غرور(تکبر) از نصیحت هایش بود. تا آخرین لحظه ها امید به زنده ماندن داشت.روزهای آخر با آنکه توان صحبت نداشت ,آن نگاه هایش برایم فراتر از کلام بود. ای کاش او بود و از امروزم برایش می گفتم. ای کاش می دانست افشینی که برایش دوست داشتنی بود ,بعد از سه سال هنوز هم قدردان تمام محبت هایش است و با چشمانی اشکبار در حال نوشتن است. باور دارم که او می داند یادش همواره در وجودم جاریست. پی نوشت:امروز سومین سالگرد درگذشت مادربزرگ عزیزم بود.
سه دهه از انقلاب مردم ایران می گذرد.انقلابی که به واقع بعد مردمی آن بی نظیر بوده اما مردم حاضر در آن به جای پایبندی به ایدئولوژی واحد از نظر تجربه و تحلیل سیاسی به شدت کم تجربه بودند.مردمانی پاکدل که شور و شوقی سرشار آنها را بر این باور داشته بود که از بین رفتن بدی فقط منجر به پدید آمدن خوبی خواهد شد. گفته می شود در حکومت شاهنشاه *افراد نالایق در راس بودند و شایسته ها مشغول کارهای کم ارزش بودند. **استقلال نداشتیم و کشور بوسیله بیگانه ها اداره می شد. ***گرانی و فقر بر مردم حاکم بود. ****آب و برق و اتوبوس مجانی نبود. *****اهل قلم حق انتقاد نداشتند و مردم عامه هم از بیان نظرات سیاسی خود ترس داشتند. ******فساد اجتماعی در جامعه بسیار بود. گمان می رود بعد از گذشت ٣٠ سال در این مقطع زمانی بسیار حساس برای پیشرفت و جبران عقب ماندگی های ایران عزیز نیازمند اصلاحات اساسی باشیم.اصلاحاتی که در اولویت اول همه ما را ملزم به بالا بردن فهم سیاسی و اجتماعی و تحمل عقاید یکدیگر می دارد.به جای آنکه قبل از هر انتخابی از شعارهای افراد لذت ببریم به سوابق آنها مراجعه کنیم و به آن بیندیشیم که مشکلات حال حاضر جامعه ما چیست و در عمل فرد یا افرادی توانایی بهبود آنها را دارند؟
از این فریاد تا فریادی دیگر سکوتی نشسته است.
پی نوشت: * برخی از نظرات در ارتباط با پست قبلی بسیار جالب بود . **از لطف دوستان سپاسگزارم.به دلایلی مدت کوتاهی این پرنده مهاجر فرصت نوشتن نخواهد داشت.
*** ...
قبل نوشت:به راستی دیدن ستاره ای که گلی می بوید چه زیباست. روزگار غریبی است؛هر سوی جلوه ای دارد؛گهی نوری بر می تابد,دریغ ندارد,می سوزاند؛چه بی رحمانه است. پسرکی در خانه جدیدش می جویید که خود را باز یابد.از پنجره ای که می نگریست,بی آنکه خود بخواهد در انبوه پرتوها و پرتو نماها ستاره ای درخشنده یافت. گمان محصور بودن ستاره پسرک را هنگامی که به سوی پنجره می آمد از دیدنش باز می داشت.روزهایی با تدبر پسرک طی شد.به آنچه در جستجوی دانستنش بود رسید. پس از آن دیدن ستاره اش پسرک را بی اندازه خوشحال می کرد.از آن ستاره در ذهن خود دنیایی ساخت و لحظه ای حضور در آن عالم را به جهانی نمی دهد. کس چه داند؛شاید پسرک بزرگتر شود و دیگر قدر آن ستاره را نداند؛شاید هم مصمم باشد و تا دلیلی بر دیدن پرتوهای آن ستاره باشد تنها از آن دریچه بنگرد. پاییز ٨۵ پارک IT بعد نوشت:در یکی از روزهای سرد پاییز انبوه خاطرات سرگردان به همراه خودکار و چکنویس امتحان معادلات و لیوان چایی که تحمل سرما را آسان می ساخت, بهانه ای برای شروع نوشتن دسته نوشته های پسرک و ستاره شد.این نوشته ها ادامه داشت و از خاطرات با ارزشم هستند.
می خوانم و می ستایمت پر شور (هوشنگ ابتهاج) بعد نوشت *از همه دوستان که لطف داشتند و به یاد من بودند ممنونم. **در مورد نظرات خصوصی ای کاش اون قدر اعتماد به نفس داشته باشیم که در موقع پیشنهاد از بیان اسممون معذور نباشیم.
٢٢ سال پیش بود.صدایی برخاست و پس از آن لبخندی.کودکی آمد مثل کودکان دیگر .همه خوشحال بودند.در جدال انتخاب اسم پدر پیروز شد و نامش افشین شد. کودک بزرگ میشد و در کنارش همواره در آرزوی بزرگ شدن بود.همیشه دوست داشت متفاوت باشد.علاقه زیادی هم به ریاست داشت به همین سبب اغلب در بازی های دوران کودکی همه کار می کرد که پیروز شود. روزگار هر روز او را به دیدار روزی دیگر و افرادی دیگر می برد.با سرعت هر چه تمام تر الگوی زندگی اش را همچون کوهنوردی با کوله باری بر پشت در حال صعود از کوه قرار داد.کوهنوردی که مصمم و توانمند باشد و گرما و سرمای راه بر او بی اثر باشد. هر چند قدمی که بالا می رود نگاهی به پایین می اندازد و به خود می گوید از آنجا به این مرحله رسیدم.دستش را با تمام توان دراز می کند که دیگر کوهنوردها را هم بالا بکشد.همواره حجمی از عابرین را جلوتر از خود می بیند و در این فکر است که بدون آنکه دستش را بگیرند با تکیه بر قدمهایش خود را به آنها برساند.در این راه هستند کسانی که دستشان گرفته شده و نه تنها فراموش کردند بلکه در فکر پایین بردن اونیز بودند. قدری در خود تامل می کند و نگاهی به قله می اندازد و اندکی مسیر صعودش را تغییر می دهد . عبور می کند. خستگی های راه از علاقه اش به حضور در این راه کم نمیکند.با خود زمزمه میکند وقتی که درخت هست پیداست که باید بود، باید بود و رد روایت را تا متن سپید دنبال کرد. پی نوشت *همزمانی شب تولدم با یکی از شب های قدر بسیار با ارزشه؛ از خدا آرزو می کنم که اگر کاستی های من در برخورد با دیگران باعث ناراحتی شده باشه منو ببخشند و یقین داشته باشند ناخواسته بوده. ** همیشه تولدم که میرسه جدای از خوشحالی, اضطرابی درونمو می گیره. ***امروز تولد بهاره ی عزیز هم هست که بهش تبریک میگم. ****در وبلاگ قبلی در جواب دعوتی که ازم شد نوشتن نقد سال گذشتمو به سالروز تولدم موکول کرده بودم .برخی مطالب این پست در همون ارتباط بوده.
تا حالا شده خودمونو ارزیابی کنیم , یه ارزیابی همه جانبه در خلوت خودمون ؛مرور کنیم که گذشته ها می خواستیم به کجاها برسیم و نتیجه چه شده؟ببنیم کجا بوده ایم, اکنون کجائیم و به کجا می رویم؟ راستی در زندگی ما افرادی وجود دارند که مدیون اونها باشیم؟ به این فکر کردیم که آیا برای عزیزترینهایمان فرزندان شایسته ای بوده ایم؟ تا حالا شده خودمونو درگیر اموری کنیم که شاید هنوز از نظر سنی براش کوچک باشیم؟ شده به کسی نه به خاطر ظاهر و یا امور مادی بلکه به دلیل انسانیت و خصوصیات متعالی اخلاقی که داره شدیدا علاقمند بشیم؟ به راستی چه باید کرد؟ چند وقتی هست که خیلی به آیندم فکر می کنم.در برخورد با دوستان قدیمی سعی می کردم به ارزیابی اونها از خودم زیرکانه پی ببرم.در این چند ماه اخیر تلاشم براین بوده که از غرور و برخی جاه طلبی های بی مورد فاصله بگیرم.همچون گذشته هنوزم بر این باورم که همیشه باید مقتدرانه رفتار کرد و هیچ گاه حتی در سخت ترین لحظات کسی به درونم پی نبره و بیشتر شادی هامو با دیگران تقسیم کنم. الان بیشتر از گذشته با تمام وجود الطاف خداوند رو احساس می کنم .همه ما در زندگی بارها مورد آزمایش قرار می گیریم, برای همین بر خلاف گذشته ام در جواب کسایی که به دور از انسانیت رفتار کردند سکوت کردم و تنها به آن ذات بی همتا شکایت کردم. شاید برخی از علاقمندی ها در این سنین از روی خودخواهی باشه و از عشق فاصله داشته باشه.در این ۲ سال نهایت سعیم بر این بود که با تدبیر و به دور از شتاب زدگی رفتار کنم.یقینا اگه برخی مشکلات پیش نیامده بود جز او هیچ کس احساسم رو نمی دانست.باید جای فکرای بی مورد بر همتم اضافه کنم و به نوعی خودمو ارتقا بدم. به قول فروغ من به پایان دگر نیندیشم , همین دوست داشتن زیباست. و ندائی در دل من می گوید گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است پی نوشت:امیدوارم همه ما از این فرصت استفاده کنیم و با شروع این ماه بیشتر به معنویات بپردازیم و تمام کدورت ها رو در صورت امکان فراموش کنیم. |
About
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد. دردل من چیزی است؛ مثل یک بیشه نور؛ مثل خواب دم صبح . وچنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت؛ بروم تا سرکوه . دورها آوایی است که مرا می خواند Archivesشهریور ۸۸اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آذر ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ AuthorsافشینLinks
صادق هدایت |